طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۵

رفتم که تن بهمدمی خویشتن دهم

در گوشه‌ئی نشینم و داد سخن دهم

جغدم خرابه در خور اهلیت منست

آن به که ترک آمد و رفت چمن دهم

خلوت فسرده‌ئی چو مرا به ز محفل است

تا کی بهرزه درد سر انجمن دهم

آغوشم از عروس غریبی لبالبست

عیبم مکن اگر سه طلاق وطن دهم

«طالب» بدست پیرمغان عهد کرده‌ام

کانچ آیدم بکف بشراب کهن دهم