بساغر زندهام کی طاقت هجران میدارم
رگ خوابم اگر می نفشرد آرام کی دارم
رهم ای خضر بنما سوی مقصد کز پریشانی
بصحن کعبه حال رهرو گم کرده پی دارم
عرقناکست هر مویم ز شرم احتیاج اما
باستغنای همت خنده بر فیاض طی دارم
ز تار هر لباسم نالهئی سر میزند گوئی
که چون آتش بتن پیراهنی از برگ نی دارم
سفالی چون مرا نشکست گردون ای عجب گوئی
نبود آگه ز خالی بودنم پنداشت می دارم
ره دل بازها طی کردهام بی ناقه و محمل
بهر خاری ازین ره نسبت مجنون حی دارم
خزان در آستین و برگ ریزان در نفس پنهان
بهارم لیک از افسردگی سامان دی دارم
چو دل افتان و خیزان میکنم طی وادی محنت
بکف گوئی زمام ناقهٔ بگسسته پی دارم
بچرخ بی مدارا چیره نتوانم شدن «طالب»
که چون مینای دل دستی بزیر سنگ وی دارم