طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۸

ای شاهد خیال تو الوان طراز چشم

وقف حریم ناز تو فرش نیاز چشم

تا جلوه‌گاه شاهد حسن تو شد ز رشک

ابرو نمی‌توانم دیدن فراز چشم

شمعی است بی‌تو دیده بیفروز محفلش

آخر یکی ببخش بسوز و گداز چشم

بودن حریم حسن تو والا شرافتیست

منت بجان جملهٔ اعضاست ناز چشم

چشم از تو غایبانه بدل داشت شورشی

اشک آمد و بگوش نگه گفت راز چشم

بی‌نور آفتاب خیال تو مشکل است

از آشیان شب پره کرد امتیاز چشم

«طالب» جگر به پنجهٔ حسرت فشرده ساخت

چون لقمهٔ دهان بامید باز چشم