کو جنون کز شهر دانش فال بیرونها زنیم
چون حباب اشک مجنون خیمه بر صحرا زنیم
نامه پردازیم لیک از خامهٔ آشفتگی
آتشی در جان املاء و دل انشا زنیم
پیش ما کفر است پاس خاطر اندازه کفر
کاسه گر دریا بود خواهیم بر دریا زنیم
ما خشن پوشان همت حله سوز حشمتیم
آتش از رشک پلاس خویش بر دیبا زنیم
چون دهیم آئین بزم از بادهٔ روشندلی
مهر و مه را پنبه آسا برسر مینا زنیم
در جهان کس نیست کز مانیش استغنا نخورد
بعد ازین شاید که استغنا بر استغنا زنیم
جام شاهنشه بکف داریم اینک چون هلال
شاید ار بر ساغر خورشید پشت پا زنیم