طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴۷

جرعهٔ زهر بود آنچه من آب‌ش بینم

عرق شیشهٔ دل آنچه سرابش بینم

اجلم دیده ز نظاره فرو بسته و من

از پریشان نظری نشئهٔ خوابش بینم

کوثرم جلوه کنان در نظر حیرت و من

از تنک حوصلگی موج سرابش بینم

نه‌فلک برسر گرداب دلم درموج است

من زکوته نظری فوج حبابش بینم

نیست نور نظرم کم ز حجابی ایکاش

مژه بر دوزم و بی رشک نقابش بینم

که بدل جلوه کند پر تو او گاه بچشم

قسمت این شد که در آئینه و آب‌ش بینم

چون کندعزم دل ازدیده سرسرعت را

خونچکان از پی فتراک شتابش بینم

«طالب» القصه بآبادی دل میکوشم

چند چون خانهٔ امید خرابش بینم