کو نشئهای که مغز خرد را بخون کشیم
رخسار عقل را به نقاب جنون کشیم
سیمابوار مضطرب آئیم در حرام
دست از عنان صبر و رکاب سکون کشیم
چون گوش دل بجذب نوا ملتفت شود
بس خون نغمه کز جگر ارغنون کشیم
تا کام ذوق درک دلم چاشنی کند
پیکان غمزه را ز جگر واژگون کشیم
«طالب» بیا که پردگیان خیال را
برقع گشا ز حجلهٔ خاطر برون کشیم