بیهوده چیست سعی بتان درشکست زلف
جرمی نکرده هندوی آتش پرست زلف
آتش بدست مو ندهد کس چگونه یار
از چهره داده خرمن آتش بدست زلف
گنجیست از جواهر قدسی عذار دوست
بروی نشان حلقهٔ افعی شکست زلف
دل شمع ناله چون بفروزد که بسته یار
چندین شب دراز بهر تار بست زلف
نازم بباغبان جمالش که داده است
از چهره دستهٔ گل سوری بدست زلف
دارو تلف مکن که درستی پذیر نیست
مارا شکست خاطر و او را شکست زلف
«طالب» گمان مبر که بمردن شود خلاص
هر ماهی دلی که درآید بشست زلف