طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۹

چو برگیرد بناز آن نازنین رقص

کند در زیر پای او زمین رقص

کدامین دل بجا ماند چو بیند

چنان رقاص را در اینچنین رقص

که می‌رقصد شوم قربان رقاص

چه‌رقص است این بلاگردان این رقص

دل از شوق لبش میرقصد آری

مگس دارد بیاد انگبین رقص

فلک بی‌دست و پا گردد چو گیرد

نگارین توسنش در زیر زین رقص

ترا گل در گریبان می‌نماید

چو جان عاشقان در آستین رقص

می از دست که نوشیدی که دارد

ترا بر آستین بار جبین رقص

بزلف کافرت نازم که دارد

بکفر آباد او دل رقص و دین رقص

تذروان چمن پا مال گشتند

سرت گردم همین باشد همین رقص

ز تمکین در عذابم یاد روزی

که میکردم بدست و آستین رقص

چه عشرت رو بعالم کرده «طالب»

که دارد آسمان رقص وزمین رقص