طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۶

سوختم در آتش سودای خویش

ساختم با سوز جان فرسای خویش

بال و پر در باختم پروانه‌وار

در هوای یار بی پروای خویش

من براه عشق رسوای دلم

دل نه رسوای تو شد رسوای خویش

بسکه از حد شد هجوم گریه‌ام

گوش بگرفتم ز هایهای خویش

در فراق او تراوشهای داغ

داردم شرمنده از اعضای خویش

بسکه دست و پازدم درراه دوست

گاه بوسم دست خود گه پای خویش

«طالب» آسایش نمی‌بینم بخواب

در زمان چشم‌طوفان زای خویش