زآن غافلی که عشق نورزیدهئی هنوز
محنت ندیده درد نفهمیدهئی هنوز
پرسی ز من که ناز تو نارنج از چه شد
گویا ترنج عشق نبوئیدهئی هنوز
طفلی هنوز و خواب بکهت مهد راحتست
در خاک و خون چو اشک نغلطیدهئی هنوز
ننشستهئی ز رشک بر آتش بسان عود
چون زلف خود بخویش نپیچیدهئی هنوز
آگه ز بیقراری «طالب» نهئی بلی
بر خون خود سپهر نگردیدهئی هنوز