طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۴

ای بسر افسر تو افسر نور

تاج فرق تو نور بر سر نور

ای جبینت گشوده آینه وار

بر جهان و جهانیان در نور

نورها در شعاع سایهٔ تو

محو چون سایه در برابر نور

گر بیزم تو ماه ساقی نیست

از چه لبریز کرده ساغر نور

ای جهان زیر رایت رأیت

مفلس ظلمت و توانگر نور

وای زعکس رخت دریچهٔ قصر

چو گریبان صبح مظهر نور

در نثار تو تا بعرش ز فرش

نور بینم فتاده بر سر نور

گو بیا مه برات خویش بگیر

که جبینت گشوده دفتر نور

سایهٔ ایزدی بنامیزد

زآن به تسخیر تست کشور نور

غیر ذات تو سایه نشنیدم

که بگیرد جهان به کشور نور

بردو عالم بتاب چون خورشید

تا بود صبح سایه پرور نور