طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۲

یار بی تابش من میل می ناب نکرد

هرگز آتش نشد از می که مرا آب نکرد

دل بمردن هم از افزایش درد تو بکاست

مرگ را مانع جمعیت اسباب نکرد

کی کشیدم ز کف ساقی وصلت قدحی

که مرا تلخی هجران تو بی تاب نکرد

دوستان را همه امداد ز بی بختی بود

هیچ گه بخت نظر جانب احباب نکرد

آخر از تلخی درد تو شفا یافت دلم

کار یک زهر تو صد شربت عناب نکرد

کی دلا جان بلب یار سپردی که بخلق

مرگ شیرین تو تعبیر شکر خواب نکرد

شعله در خوابگه عیش فکندم «طالب»

پهلویم دوش چه با بستر سنجاب نکرد