خراب بادهٔ عشق تو آبادی نمیخواهد
غمت را شکرها میگوید و شادی نمیخواهد
هواخواه تو گر بادست آرامش نمیجوید
گرفتار تو گر سرو است آزادی نمیخواهد
مبرکو هیچتن فیض از دلم کاین عالم جاهل
بشاگردی قناعت کرد و استادی نمیخواهد
دل عشرت پرست ما بمحنت سر فرو نارد
به پرویزی تنی در داده فرهادی نمیخواهد
مکن در کار ما رندان رسوم زاهدی «طالب»
که مشرب چون بلند افتاد شیادی نمیخواهد