گوشهای خواهم که گوش آواز پائی نشنود
ور فلک را سقف بشکافد صدائی نشنود
گوشه تنهائی خواهم که در وی گوش هوش
بگذرد عمری که نام آشنائی نشنود
مردم از بیذوقی و افسردگی تا کی دلم
گریهٔ تلخی نبیند هایهائی نشنود
ترک میگفتم ولی از نغمه نتوانم گذشت
چون شکیبد دل که صوت دلگشائی نشنود
گر نه در بالین مصیبتخانهدارم از چه نیست
هیچگه کز سینه گوشم وای وائی نشنود
پنبهٔ غفلت بر آر از گوش «طالب» تا بکی
بینوائی چون تو از مطرب نوائی نشنود