طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۷

بگاه جلوه چو از ناز دامن افشاند

هزار سرو سهی را بخاک بنشاند

بود بوقت اشارت هلال ابروی یار

ستمگری که بتهدید تیغ جنباند

چو یار نقطهٔ خالش کند بدفع گزند

فلک ستاره بجای سپند سوزاند

شکر شود ز گل افشان لعل او همه خاک

لبش چو فاتحه بر گور کشتگان خواند

ستاره چون عرقش از جبین چکد «طالب»

سمند ناز چو مستانه بر فلک راند