طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۶

خار و گل هردو عزیزند که از یک چمنند

تن یک پیرهن و شاهد یک انجمنند

فرق در گوهرشان نیست نه در آب و نه رنگ

دولب او دو عقیقند که از یک یمنند

مژه و غمزهٔ او سر بسر آورده بمهر

دو زبانند که پیوسته بهم درسخنند

الفت غم بدل عشق تو امروزی نیست

این دو مشتاق هم از همنفسان کهنند

زین دو یوسف که یکی حسن بود دیگر ناز

چشم بد دور که پروردهٔ یک پیرهنند

نه دل از سینه کند یاد و نه آرام ز دل

این دو غربت زده عمریست که دور از وطنند

هردو را به که هم‌آغوش سپاریم بخاک

حسرت و دل دو شهیدند که دریک کفنند

بر غم و درد مپیچید عزیزان زنهار

دست از این هردو بدارید که یاران همند

زهر خوبان شکر است از لب نوشین «طالب»

تلخ گویند ولی شکر که شیرین دهنند