خوش آنکه عشق بمدهوشیم قرار دهد
مرا ز من بستاند بخوی یار دهد
بسعی ذره تواند شد آفتاب ولی
کجاست تاب ریاضت که تن بکار دهد
تهی زلخت جگر نیست هیچگه مژهام
بلی نهال محبت همیشه بار دهد
میکرشمه که عالم خراب کردهٔ اوست
بچشم مست تو کیفیت خمار دهد
دلم بخویش قرار غم تو داده ولی
غم توکی بود این ننگ را قرار دهد
بهوشیاریت افزون رسد نصیبهٔ فیض
که جام پر همه ساقی بهوشیار دهد
ببارگه دل «طالب» درآید اول بار
چو عشق در حرم خاص خویش یار دهد