طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۷

کی باده بر دماغ دلم بوی خون نزد

کی جرعه‌ئی زدم که ز چشمم برون نزد

شد عقل رهبرم بطریق جنون عشق

بی اختیار عقل کسی بر جنون نزد

عارف ز آفتاب حقیقت نیافت نور

تا در هوای ابر می لاله‌گون نزد

فرهاد را ز سنگدلی سینه چاک بود

بیهوده تیشه بر جگر بیستون نزد

تا خیمهٔ حباب نزد می بروی جام

غم پیشخانه از دل عاشق برون نزد

«طالب» همیشه فال ز داغ جنون گرفت

هرگز گلی بسر ز برای شگون نزد