کی باده بر دماغ دلم بوی خون نزد
کی جرعهئی زدم که ز چشمم برون نزد
شد عقل رهبرم بطریق جنون عشق
بی اختیار عقل کسی بر جنون نزد
عارف ز آفتاب حقیقت نیافت نور
تا در هوای ابر می لالهگون نزد
فرهاد را ز سنگدلی سینه چاک بود
بیهوده تیشه بر جگر بیستون نزد
تا خیمهٔ حباب نزد می بروی جام
غم پیشخانه از دل عاشق برون نزد
«طالب» همیشه فال ز داغ جنون گرفت
هرگز گلی بسر ز برای شگون نزد