طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۵ - ۲

یاد مستانی که روز و شب کشاکش میکنند

باده می‌بینند بیغش وز شعف غش میکنند

کفر و دین را برسر جان ضعیفم جنگهاست

رشته باریکست واز هر سو کشاکش میکنند

میکشان را هست افسونی که گر یابند راه

الفت انگیزی میان آب و آتش میکنند

کی بجام و شیشه می‌آرند هرگز سر فرود

شور بختانی که دریا را نمک چش می‌کنند

نیمه‌ئی درد محبت نیمه‌ئی داغ فراق

چون کنم چون دلبران اینسان دلی خوش می‌کنند

زاهدان را نیست با ما اتفاق از هیچ روی

وقت خویش و خاطر ما را مشوش می‌کنند

دل بترکی داده‌ام «طالب» که دستم بازبان

غمزهٔ او را خیال تیغ سرکش می‌کنند