کیستی تو بهم انداخته گرگ و برهئی چند
آمیخته با هم سره و ناسرهئی چند
رو پای بدامن کش و انکار که شد قطع
دشتی و بیابانی و کوه و درهئی چند
دل در صف این طرفه غزالان غزل گوی
شیریست زبون گشتهٔ آهو برهئی چند
دلها بخم زلف تو دانی چه گروهند
آویخته در دامن شب شبپرهئی چند
«طالب» چو برآری گهر از بحر طبیعت
بفرست بما جوهریان نادرهئی چند