طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۸

دل ز بیم خوی گرمش از طپیدن بازماند

زیر لب نالید چندانی که از آواز ماند

بر جگر تاز ای سپاه غم که دل تاراج گشت

ملک دیگر گیر کین کشور ز دست انداز ماند

لنگر وصلش مقام دل نشد از اضطراب

بال و پر افشاند چندانی که از پرواز ماند

بهر دیگر عاشقان ته جرعه‌ئی نگذاشتم

من کشیدم هرچه از فرهاد مجنون بازماند

زین نواسنجان که «طالب» حالشان کردم قیاس

در دلم ذوق نوای «حافظ» شیراز ماند