تمام شب دلم افسانهٔ خیالش خواند
ز لوح سادهٔ خود نقش خط و خالش خواند
غرور حسن ندانند گذشت پنداری
بلوح چهره خود ابجد جمالش خواند
نیاز دل بپذیرفت چون ز لوح جبین
نهفته باز رقمهای انفعالش خواند
دلم سبک چو بسنجید محنت شب و روز
اگرچه بود یکی شب هزار سالش خواند
چو عمر باز چه کوتاه گشت طرهٔ یار
مگر بریده زبانی شب وصالش خواند