موم بود این دل که بر فولاد پهلو میزند
سنگ چون میبیند از دورش ترازو میزند
میزند بر کاکل آن شیرین غضب از نازچین
وآنچه از کاکل زیاد آید بر ابرو میزند
کی بصید ما صف موران گشاید شست ناز
آنکه از یک تیر مژگانش صد آهو میزند
اینک این ابرو یش زه کرده آن مشکین هلال
گو بیا پیش آنکه لاف از زور بازو میزند
یک تنست این دل که در هر لحظه طالبوار او
خویشتن را بر سپاه غمزهٔ او میزند