دوش مستی بر سر بازار خونریزم نمود
من بدم پرخاش جوی و محتسب تیزم نمود
تندخوئیهای من آورد در جوشم چو شیر
تا اشارتهای ساقی فتنه آمیزم نمود
زآن تبسم تلخیم سامان شیرینی گرفت
زهر بودم خندهٔ او شکر آمیزم نمود
همنمک تا باصف رندان ومیخواران شدم
صحبت پرهیز کاران آش پرهیزم نمود
همچو شبنم می غنودم تا طلوع آفتاب
دولت عشقت چو بوی گل سحرخیزم نمود
«طالب» بیذوق بودم «شمس گیلانی» بمهر
عارف رومیصفت چون «شمس تبریزم» نمود