بگشا چهره که بازار چمن بگشاید
دل گل خون شود ورنگ سمن بگشاید
کیست طوطی که گریبان ندرد از غیرت
نکته سنج تو چو دامان سخن بگشاید
وه چه راهست ره دل که پی رفتن او
مرده برخیزد و دامان کفن بگشاید
با مه خویش هم آغوشم و حالم اینست
وای اگر روز دوئی یار ز من بگشاید
در جهان یکدل بشکسته نماند «طالب»
یار چون طرهٔ پرچین وشکن بگشاید