طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۴

با صد کرشمه آن بت سر مست میرود

خود میکند خرام و خود از دست میرود

بست رسا رسد سوی آماج عزم تیر

آهم رساست نیست غم اربست میرود

بازوی عمر میکند ایام سست از آن

تیر حیات پنج پر از شست میرود

مست آید از عدم بوجود آشنای عشق

ناچار باز سوی عدم مست میرود

«طالب» نمی‌کند بره دوست پای سست

تا در پیش ز جان رمقی هست میرود