طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۰

بر بستر گل تکیه زدم دود برآمد

گفتی که ز آتش نفس عود برآمد

بگشود گره طبع فرو بستهٔ من باز

صد کوثر ازین چشمهٔ مسدود برآمد

دل کامروا گشت و نظر گرم تماشا

شکرانه ده ای بخت که مقصود برآمد

گفتم که مگر دیر برآید ز توکامم

ای صبر فدای تو شوم زود برآمد

صد چشمهٔ تلخیم از آن لب بلبم ریخت

هرچند که آن لب، شکرآلود برآمد

بر حسن عمل دل نتوان بست که آدم

مقبول بجنت شد و مردود برآمد

«طالب» نفسی تازه دمید از دل گرمم

زآنسان که گل از آتش نمرود برآمد