طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۳

باز بر گردون گریبانم گرانی می‌کند

با سبک‌روحی بتن جانم گرانی می‌کند

هست خونین گریه‌ئی در طالعم گویا که باز

هر زمان بر دیده مژگانم گرانی می‌کند

باز زد سودای دل جوشی که بر سر تاج عقل

همچو دستار پریشانم گرانی می‌کند

مست سودا می‌زنم هر لحظه چون «طالب» که باز

بر سر آشفته سامانم گرانی می‌کند