طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۹

من همان گبرم که آتشخانه بر من تنگ شد

وز خراش ناله‌ام ناقوس بی آهنگ شد

صحبتم از بسکه با شیخ و برهمن درگرفت

در میان کفر و ایمان بر سر من جنگ شد

ره بهنجار توکل رو که دوش از گریه‌ام

از بیابانها نشان منزل و فرسنگ شد

رنگ بیماران پذیرفتم چو دیدم چشم یار

چون کنم کز رنگها دل مایل این رنگ شد

هیزم صد دوزخ هجرش نمی‌آرد بجوش

آب بود آن را که می‌خواندم دل اکنون سنگ شد

ز آن دهن گویا دریغی رفته بر قتلم که باز

خاک بر من گشت آتش گور بر من تنگ شد