یار ما جانب اغیار نظر نگشاید
نرگسش جز برخ آینه در نگشاید
در چمن تا نزند مرغ هوا بخیه بچشم
نکند بند قبا باز و کمر نگشاید
پنجهٔ شانه بزلف تو پذیرفته حیات
وای اگر جمع کند مشت و گر نگشاید
دل مشتاق ز شرم نظر غیر کند
آنچنان سوی تو پرواز که پر نگشاید
شب هجر تو بصد حیله نبندم زخمی
که ز بی طاقتیم زخم دگر نگشاید
ای خدنگ نگه یار بگو کیست بدهر
که ترا بیند و آغوش جگر نگشاید
هیچ غیر از گله ناید بزبان «طالب» را
تا بود شکوه سر حرف دگر نگشاید