طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۶

یار ما جانب اغیار نظر نگشاید

نرگسش جز برخ آینه در نگشاید

در چمن تا نزند مرغ هوا بخیه بچشم

نکند بند قبا باز و کمر نگشاید

پنجهٔ شانه بزلف تو پذیرفته حیات

وای اگر جمع کند مشت و گر نگشاید

دل مشتاق ز شرم نظر غیر کند

آنچنان سوی تو پرواز که پر نگشاید

شب هجر تو بصد حیله نبندم زخمی

که ز بی طاقتیم زخم دگر نگشاید

ای خدنگ نگه یار بگو کیست بدهر

که ترا بیند و آغوش جگر نگشاید

هیچ غیر از گله ناید بزبان «طالب» را

تا بود شکوه سر حرف دگر نگشاید