طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۶

ترسم از کاسهٔ سر بوی شرابم برود

مژه برهم زنم و با مژه خوابم برود

دوردانم که بدین‌سوز بلندی که مراست

کمتر از یکدو فلک دود کبابم برود

از گل‌اشک نه آنگونه معطر جسدم

که بشستن ز کفن بوی گلابم برود

برص هو بجوانی کنم از آه سیاه

پیر گردم اگر این رنگ خضابم برود

گوهر عشقم و دریا بسرم می‌لرزد

آه گر ز آتش غم آبم و تابم برود

می‌روم گرم و هر آن یار که گوید بکجا

گویم آنجا که دل خانه خرابم برود

تا به پیری بچه تلخی گذرانم «طالب»

عمر زینگونه اگر همچو شبابم برود