مرگم حیات گشت چو جانانه لب گزید
من بندهٔ لبش که چه مستانه لب گزید
تا حرف توبه بیخبرم بر زبان گذشت
می تلخ شد زغیرت و پیمانه لب گزید
تمکین و ناز بین که چه گل خنده میزند
برقتل من که بلبل و پروانه لب گزید
رفتم ولی چنانکه ز افسوس رفتنم
غافل دو کف بهم زد و دیوانه لب گزید
«طالب» بمرگ دل لب افسوس باز کرد
دریا به فوت گوهر یکدانه لب گزید