جان بیتو دراین جسم غماندوز نباشد
روزیکه نبینم رخت آن روز نباشد
بر پیرهن از شبنم گل آب فشانی
تا آتش بوی تو جهانسوز نباشد
دلگیر نگردم سر یاد تو سلامت
در کلبه اگر شمع شبافروز نباشد
عریانی من با قد خمیده دهد یاد
از کهنه کمانی که بر او توز نباشد
بگذار که در حسرت غمخوار بمیرم
بیمار تو منتکش دلسوز نباشد
غیر از کفن و زخم ندوزند همانا
در مملکت عشق قبادوز نباشد
سررشتهٔ هستی دهم از دست چو «طالب»
گر عشق مرا مصلحتآموز نباشد