طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۹

تشنه‌تر ز آنم که صد کوثر بفریادم رسد

شاید آن آب دم خنجر بفریادم رسد

راه شوقست اینکه در قطعش بود معذور پای

چون ملک شاید که بال و پر بفریادم رسد

چون سموم وادی هجران سرا پا آتشم

چشم آن دارم که چشم تر بفریادم رسد

ناله و زاری بسی کردم کسی دادم نداد

ای مسلمانان مگر کافر بفریادم رسد

مادرم دهر است و من طفل بچاه افتاده‌ام

می کنم فریاد تا مادر بفریادم رسد

گر غمی آرد بفریادم نگردم گرد یأس

شاید از رحمت غم دیگر بفریادم رسد

زهد و تقوی را توای زاهد شفیع خویش ساز

من کسی دارم که در محشر بفریادم رسد

بیدلیها دارم و پیوسته در فریاد من

منتظر کز گوشه‌ئی دلبر بفریادم رسد

چون بفریاد آورد «طالب» من دلخسته را

کاوش مژگان آندلبر بفریادم رسد