چرخم ستیز با دل شب خیز میکند
هر اختری بمن نگه تیز میکند
شیرینی است در پی هر تلخیم ز صبر
زهر مرا قضا شکر آمیز میکند
کند است در مشاهدهٔ دوست دیدهام
سوهان آرزو نگهم تیز میکند
فرهاد را بسینه خدنگیست جانگداز
شیرین عنایتی که بپرویز میکند
هر لحظه تلخ میشودم کام تا سپهر
پیمانهٔ حیات که لبریز میکند
بیمار چشم مست تو میسوزد احتیاط
زانسان که از ملاحظه پرهیز میکند
«طالب» دمید صبح و زبان از فغان بیست
شام آنچه کرده بود سحر نیز میکند