طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۱

عارفی کو تا نظر در حسن تدبیرم کند

بس بگردد بر خرابیها و تعمیرم کند

داغم از آشفتگیهای دل شوریده حال

رشک این دیوانه میترسم که زنجیرم کند

هردم از بوی وصال او جوان گردم ولی

باد هجران باز تا برمن وزد پیرم کند

گر کنم رغبت پس از عمری که برخیزم ز جای

پیچش دامان غم بر پا زمین گیرم کند

سربسر خواب پریشانم چو فکر زلف یار

کو پریشان خاطری چون من که تعبیرم کند

آن شکار خشک پهلویم که در نخجیرگاه

خشک ماند دست صیادی که نخجیرم کند

باچنین بختی که من زادم عجب نبود اگر

مادر از نا مهربانی آب در شیرم کند

آنچنان افسرده‌ام «طالب» که بانگ عندلیب

با خراش دل عجب دارم که تأثیرم کند