طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۱

پایم ز کوی دوست بگلشن نمیرود

من میروم ولی قدم من نمیرود

دارم نشان وصل تو انکار چون کنم

بوی گلم ز جامهٔ پشمن نمیرود

این یادگار از تو مرا بس که تا بحشر

آثار تازیانه‌ام از تن نمیرود

آمد بپرسشم سرمو‌ئی و صد عتاب

دشمن چنین بپرسش دشمن نمیرود

از دشنهٔ نگاه تو ای جور پیشه نیست

روزیکه صد فرشته بکیشتن نمیرود

درهجر هم ز خوی تو امکان فتنه‌هاست

ماهی در آب هرزه بجوشن نمیرود

ذوق گنه ز دایقه شد محو همچنان

از کام طعم توبه شکستن نمیرود

گشتم چنان ضعیف که گر آتشم زنند

دودم بپای خویش بروزن نمیرود

«طالب» گل جمال تو بر شاخ شعله زد

اکنون بضرب چوب ز گلخن نمیرود