چون دید عاجزم غم هجران دلیر شد
محنت ضعیف یافت مرا شیرگیر شد
نامد بفعل راحت بالقوهٔ دریغ
کین طفل در مشیمهٔ تقدیر پیر شد
پهلو بخاک بسکه فشردم شب فراق
پیراهن حصیر قماشم حریر شد
در باغ جلوه کردی و از عکس عارضت
هر برگ گل چو آینه صورتپذیر شد
امشب که چشمهسار دل و دیده خشک بود
قرص مه از رطوبت اشکم خمیر شد
فال سفر از آن سر کویش ندادراه
چندان بماند پای بدامن که پیر شد