طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۱

عشق اندیشه را زبون سازد

عقل را نشأهٔ جنون سازد

الف استوای قامت را

هم بروز نخست نون سازد

شعله نیلوفری کند بجگر

آب در دیده لاله گون سازد

دل نگویم که بیضهٔ فولاد

گر بدستش دهند خون سازد

از دل آن شعله‌گر زبانه کشد

کار بیرون چو اندرون سازد

حسن چون تیغ برکشد ز نیام

علم مهر سرنگون سازد

تخم ریحان زلف یعنی خال

گرمی عشق را فزون سازد

«طالب» از عشق دور، کین مغرور

کار صد چون تو در جنون سازد