بیدلم تار فغانم نگسلد
رشتهٔ آه از زبانم نگسلد
چون گلم ندهد بکف پیوند شاخ
گر چمن باد خزانم نگسلد
مومیائی گشته گویا درد عشق
گر شکست استخوانم نگسلد
بر براق برق اگر گردم سوار
پنجهٔ درد از عنانم نگسلد
بگسلد پیوند هر مویم ولی
دست از آن موی میانم نگسلد
میزنم آهوی مقصد را به تیر
گرزهٔ سعی از کمانم نگسلد
میشوم همسایهٔ گل گر نسیم
تار و پود آشیانم نگسلد
«طالبم» سرگرم انشای سخن
روز و شب کلک از بنانم نگسلد