طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۰

بچشم ما گل می آب و رنگ جان دارد

پیاله در کف ما گردش زمان دارد

دمی و ناله نیاساید این برهمن دیر

زبان مگوی که ناقوس در دهان دارد

ز سوز عشق تو هردم سمندری به همای

ستیزه بر سر این مشت استخوان دارد

تو آن شکار فریبی که هرکجا مرغیست

بسوی دام تو راهی ز آشیان دارد

گل دعای که می‌چیند این غریب که باز

سری بخرقه و دستی بر آسمان دارد

سخن صریح چگوئی حدیث مهر و وفاست

برمز گوی که دیوار و در زبان دارد

سپند آتش رشکم ز کاه دیوارش

که آن شکسته چو من رنگ عاشقان دارد

طراز دامن هرقطره گوشهٔ جگر است

چکیدهٔ سر مژگان ما نشان دارد

ببحر همت ما مفلسان قطره وجود

سفینه از پر سیمرغ بادبان دارد

چرا بعرش نتازد کسیکه چون «طالب»

سمند ناطقهٔ مطلق العنان دارد