مشکین رقم زلف تو دل کاو من افتاد
کین طرهٔ آهم شکن اندر شکن افتاد
پیراهن امیدکه چاک اجل انگیخت
کز دامن وجیبم همه عطر کفن افتاد
برآینه زد جلوهٔ شیرین رقمی لیک
عکسش همه بر ناصیهٔ کوهکن افتاد
در باغچهٔ دیدهٔ ما لاله نشان گشت
از بس جگر آلوده نگه برسمن افتاد
فریادکه هرشاخ گلیکز چمنیخاست
گستاخ تر از شعله بخاشاک من افتاد
من دشمن نطقم نشناسمکه زمانچیست
لختی ز دلم گاه فغان در دهن افتاد
«طالب» نگهم عزم لبی داشت که ناگاه
پای مژه لغزید، بچاه ذقن افتاد