طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۳

فغان‌کز موج آهی کشتی بختم تباهی شد

متاعی چندگرد آورده بودم‌قوت ماهی‌شد

کشش‌کرد آ نقدر با لجهٔ غم جانب‌ظلمت

که دل در زیر یاد ناله‌ام غرق‌سیاهی‌شد

بنوشین جلوه‌های دایم غم شادمان بودم

فغان‌کآن‌ذوق‌هم پامال‌عیش‌گاهگاهی‌شد

سلیمانی کلاه فقر ما خاصیتی دارد

که‌هر‌کس‌زیب تارک‌ساخت‌خصم‌پادشاهی‌شد

تبسم میتراود از لب امید پنداری

بشامستان بختم خنده ریز صبحگاهی شد

بیا ای‌آه و‌برگیر‌از سرم‌سودای‌گردون‌را

که‌طبع‌همتم‌دلگیر‌از آن‌صاحب‌کلاهی‌شد

بیاسا «طالب» از آزار بخت خویشتن کامشب

گناه طاعت مسند نشین بیگناهی شد