طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۶

سنبلش چون نکهت افشان بر گل رو بشکند

رنگ و بوی نافه را در ناف آهو بشکند

گر بصد لب تشنگی در خون طپم افسوس نیست

منکه جامم از حبابی بر لب جو بشکند

چون بلیمو بشکنم صفرا که گر جوش آورد

دهشت صفرای طبعم رنگ لیمو بشکند

بهره پردازی که زلفت را شبیهی سر کند

در نمود هر شکن صد خامهٔ مو بشکند

تا بکی پاس دل جبریل داری سوختم

زلف برهم زن حبابی بر لب جو بشکند

هان دل «طالب» بدست آورده پاسش را بدار

کعبه ویرانی پذیرد چون دل او بشکند