چو شمشاد قدش باز که ایهمدوش میآید
دل نازک نهالان چمن در جوش میآید
بتی دارم که در ایام کفر افشانی زلفش
ز مسجد نغمههای ها صنم در گوش میآید
بمستوری مشو ای ذره نومید از وصال خود
که این شاهد نقاب این چهره در آغوش میآید
چنان خو کرده با ناز آفرین نخلش خرامیدن
که بیخواهش لباس جلوهاش بر دوش میآید
چسان روشن کنم «طالب» چراغ کوکب خود را
که گر در جیب مهر و مه رود خاموش میآید