طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳

امشب مژه خواب برنمی‌داشت

ساغر می ناب بر نمی‌داشت

از گرمی خون ز بحر چشمم

سرمایه سحاب بر نمی‌داشت

ز آن دامن خون دل گرفتم

کین ظرف شراب بر نمی‌داشت

شادیم بجنگ یاد روزی

کین دل‌شکر آب بر نمی‌داشت

جان سفری وداع لب کرد

زین پیش عذاب بر نمی‌داشت

عالم همه رنگ او گرفته

ایکاش نقاب بر نمی‌داشت

صد درس جنون همیشه «طالب»

میگفت و کتاب بر نمی‌داشت