طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰

تنم افسرده و دل در بر من در جوش است

آتشم مرده و خاکستر من در جوش است

داغ سودای تو سرمایهٔ آشوب دلست

بهمان شعله جنون در بر من در جوش است

شعلهٔ عشق فرو مرد مرا گریه مخواست

دوزخ افسرده‌دل و خاطر من در جوش است

صد خزان آمد و تاراج چمن کرد و هنوز

سبزهٔ عشق ز بوم و بر من در جوش است

باش تا لذت گفتار ببینی «طالب»

که ز سر چشمه لب شکر من در جوش است