طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۹

صبحم بغم و شام بکلفت گذرانست

القصه مدارم بملامت گذرانست

شاید بنهایت رسد این کلفت و اندوه

نومید نیم شکر که محنت گذرانست

من آب گل آلود نیم جوی جهان را

یارب بچه عمرم بکدورت گذرانست

من جز الم و محنت و اندوه ندیدم

خوش عمر حریفی که بعشرت گذرانست

مشکل که زنم دست بدامان مرادی

من بیخبر و عمر بغفلت گذرانست

ضایع نکنم عمر به هنگامهٔ اوقات

آنست غنیمت که بخلوت گذرانست

«طالب» ز دل آسود غمی بر من رنجور

هر لحظه چو صد روز قیامت گذرانست