صبحم بغم و شام بکلفت گذرانست
القصه مدارم بملامت گذرانست
شاید بنهایت رسد این کلفت و اندوه
نومید نیم شکر که محنت گذرانست
من آب گل آلود نیم جوی جهان را
یارب بچه عمرم بکدورت گذرانست
من جز الم و محنت و اندوه ندیدم
خوش عمر حریفی که بعشرت گذرانست
مشکل که زنم دست بدامان مرادی
من بیخبر و عمر بغفلت گذرانست
ضایع نکنم عمر به هنگامهٔ اوقات
آنست غنیمت که بخلوت گذرانست
«طالب» ز دل آسود غمی بر من رنجور
هر لحظه چو صد روز قیامت گذرانست