رخی که طعنه زند بر هلال روی منست
مئی که تلخ کند عیش در سبوی منست
ز سینه تا لبم سبحه میشمارد آه
ز گریههای گره گشته در گلوی منست
چو من ببزم فراقت کشم پیالهٔ زهر
غم از دریچهٔ دل نوش بادگوی منست
ز بسکه قابل رنج محبتم غم دوست
بهر طرف که بتازد دلش بسوی منست
ز ریختن نرود آبروی من «طالب»
که آبروی من از جنس آب جوی منست