طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

بی‌تو دردیده مرا خار و سمن هردو یکیست

کنج زندان و خیابان و چمن هردو یکیست

مرده و زندهٔ عاشق نتوان یافت ز هم

زانکه پیراهن عشاق و کفن هردو یکیست

نان حسرت خورم و جامهٔ حسرت پوشم

کرم سیبم خورش و پوشش من هردو یکیست

تنت از جان نکنم فرق چسان بتوانم

که چو شخص خردت روح و بدن هردو یکیست

کهنه از نو نشناسیم که بر دل ز فراق

سوزش داغ نو و داغ کهن هردو یکیست

زاهد و برهمن از راه نزاعند دو قول

وربهم صلح نمایند سخن هردو یکیست

صید آهوی ختن گر شده «طالب» چکنند

شکل چشم و تو و آهوی ختن هردو یکیست